صدام کردی که رو خاموشی من یه دامن یاس نورانی بپاشید |
چه زجری می کشد آن کس که از احساس سرشار است
" سهراب سپهری"
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم .همان یک لحظه اول که اول ظلم را می دیدم. از آن مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم .در همسایه چند بزمی گرم عیش ونوش می دیدم.نخستین نعره مستانه را خاموش می کردم به لب پیمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم .که می دیدم یکی عریان ولرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین .زمین وآسمان را واژگون مستانه می کردم
من اگه خدا بودم
شهر بم هرگز نمي لرزيد
نيمه شب اون غنچه نوزاد
از نگاه
من اگه خدا بودم
مادراي دجله خونين نمي مردن
ازفرات سرخ آلوده
نوعروسا ماهي
من اگه خدا بودم دختراي اورشليم و غزه و صيدا
جاي حكم تير و نارنجك ترانه مي نوشتن روي ديوارا
چه زيبا زويا زاكاريان عجز و ناتوانی خويش و قدرت و هيبت پروردگار را در شعري نو به تصوير كشيده است.
و با زباني كنايي و ابهام آميز نفرت و انزجار خود را از ظلم و جور طبيعت و تابعان اهريمن تقرير مي نمايد.
و با زبان بي زباني در پس اين نفرت خواستهايش را بيان مي كند. آرزو هاي دلنشيني كه ميان كابوس هاي ترسناك جهان امروز به خود رنگ رؤيا گرفته است.
هر كسي جاي خدا بود
شاهد اين روزگار و اين زمين زار
دست كم معجزه اي مي كرد
بچه هاي بي كس و بيمار براي
گويي بانوي شاعر همانند دختري معصوم كه سر بر زانوان پدري مهربان نهاده است به درد و دل با خداي خود مي پردازد و از جبر زمانه شكوه مي كند. البته شكوه اي كه نه در آثار "هدايت" مي توان جست ونه "نيچه".
وگرنه در بازي واژه ، نمي بازم من كافر
صداي زنگ بيرحمي
سر هر كوچه و برزن
به گريه مي رسه از درد
دل سنگ و دل آهن
تنها خواسته ي شاعر و خواننده فرار از فقر، ترس و جنگ و حركت به سوي عظمت احساس و عشق و شوق زيستن است. شاعر و خواننده ، شعر را در اوج ادامه مي دهند زيرا براي احساس نشيبي قائل نيستند . حتي براي احساسات سنگ و آهن چون در جهان كنوني جز فرياد كلامي نيست.
اگه ديوار كجيها
رفته بالا تا ثريا
دست معمار خدا بود
خشت اول من و ما
چه عيبي داشت اگه فرد ا
جهان بهتر از اين مي شد
خدا مي رفت و يك مادر
پرستار زمين ميشد
" خداي من كاش همانند مادري مهربان جهانيان را پس از ندامت در آغوش مي گرفتي " و اين اوج كلام ترانه سرايي است كه خالي از هر نوع در گيري با عوامل مادي تنها مهر مادري را با لطف حاكي از غرور بندگي طلب مي كند. و تنها رحمت پروردگارش و خالق و معمار جهان را مي طلبد. و باز همانند همان كودك معصوم هنگامي كه چيزي را طلب مي كند نه مي داند و نه مي خواهد بداند مادر چگونه آن چيز را برايش مهيا كند.
و همين نياز او به درك شعور جهاني بهتر است كه به او جرات مي دهد تا همگان را به بيان سخن بهتر دعوت نمايد. "اگه كفره كلام من يكي حرفي بگه بهتر ... "
و اين انديشه ي ابي و زوياست كه نه مي توان آن را در ميان پوچگرايان و تئوريست هاي هندي خدا معرفي كرد و نه مي توان از آن به عنوان انديشه اي تابع محض از قضا و قدر و جبر روزگار نام برد.
چرا كه اصولاً زويا زاكاريان پيش از آن كه به دلايل موجود در حوادث گوناگون و عوامل ريشه كن كردن آنان توجه داشته باشد در تمام ترانه با بيان احساس عاطفي خواستار دگرگوني است.
سرودن اين شعر و خواندن اين ترانه توسط ابي به اين دليل است كه من و تو ، به عنوان انسانهاي اين دوره نسبت به هم بي تفاوت نباشيم و بي چارگان و گرسنگان را در تمام دنيا هميشه به ياد آوريم.
به اميد آن روز كه از نبودن غم ، شاعران و خوانندگان خداي خويش را به خاطر عظمت و لطف و زيبا دوستي تكريم نمايند.
من اگه خدا بودم
شهر بم هرگز نمي لرزيد

|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|